خب مثل همیشه رأس ساعت چهار دوباره همان دامن سرمه ای ام را پوشیدم و موهای بلندم را ازادانه به باد سپردم وهمان عطر همیشگی ات را زدم مثل همان وقت ها برف می آید پالتوی قرمزم را برداشتم که هنوز بوی دستهایت را میدهند
سوار تاکسی شدم راننده داشت از برف و بسته شدن راه ها میگفت و تو نبودی که وقتی دارم قربان صدقه ی ته ریشت میروم عینکت را جابه جا کنی و گله کنی که چگونه بروی دانشگاه تو نبودی که ارام دلبری کنی انقدر که دلم ضعف برود و دلم بخواهد مثل همان وقت ها بغلت کنم از همان بغل هایی که موهایم بهم بریزد و غر بزنم که یکم لطیف تر و تو مثل همیشه ارام با لب هایت گونه هایم را نوازش کنی
اصلا نبودی که وقتی به مقصد رسیدیم راننده بپرسد شما دو نفرید و ما با خنده ای که سعی میکنیم توی گلو خفه اش کنیم بگوییم بلی
تو نبودی تو نبودی تو نبودی و این نبودنت پتکی بود روی سرم
تو نبودی و بی رحمانه برف میبارید :)
#آذر_۹۵
برچسب:
نویسنده: آروین محمدپور