حساسیت فصلی
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:50
وقتی بغض امونت نمیده و گوله گوله وسط باشگاه اشک میریزی و هرکی میپرسه چیشدی میگی حساسیت فصلیه امون نمیده آدمو که و یه لبخند مصنوعی میزنی :) .....
کیمیاگر
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:50
پائولو کوئیلو در کتاب کیمیاگر میگوید که هرادمی یک افسانه شخصی دارد که باید آن را به کمال برساند و اگر عشقی مانع از به کمال رسیدن آن شود عشق واقعی نیستمن میگویم درست میگوید این که همه ی ما برای رسالتی به این دنیا آمده ایم کاملا صحیح است و هر عشقی اعم از عشق به وطن عشق به خانواده یا حتی عشق به معشوقه ...
یالله دوباره خودم شو
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:50
چند روزِ یه حسی مثل خوره افتاده بجونم ...من از این همه خوشی و آرامش میترسم ..نمیتونم باور کنم زندگی بالاخره دست از جنگ با من برداشته باشه وداره روی خوششو نشونم میده ...اینهمه ارامش اینهمه حال خوب ...محالهیهو ترس تموم وجودمو پر کرد ...یادم افتاد من مرد کنار کشیدن و جنگیدن نیستم یادم افتاد ترس تو کار ...
بمونه اینجا
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:50
از اون صندلیا که خیلی دوست دارم بخریم بذاریم کنج اتاقمون..من از اون دامن بلندای گلگلی بپوشم ...مجموعه شعر فروغ و بردارم و خرامان خرامان راه برم تا برم رو اون صندلی بشینم ...زل بزنم به چشمای قهوه ایت موهامو تاب بدم و برات بخونم ..بخونم و دل ببرم ...نگام کنی و دل ببری با اون چشات ...صدای شجریانم از او...
اینم یه نوعشه خب
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:50
وارونه افتاده بودمو ابتدای جهان گم شده بوددست و پا می زدم برای رسیدنبی آنکه بدانمبیهودهبیهودهبیهوده می کوشمبستری بود جهاننه به وسعت دستهایمانو خوابگاهینه به وسعت خوابهایمانپ ن : فرزند سقط شده ی هواکتاب..سفر..هنر..تنهایی ..ارتفاع و سکوت و نجوم را دوست دارد
امیدوارم
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:50
بی شک توی زندگیم منتظر پیدا شدن ادمی ام که وقتی میخام باهاش حرف بزنم نگران این نباشم که راجبم چی فکر میکنه که فقط حرف بزنم که فقط گوش کنه ! +از عروسی متنفر باشی و عروسی خواهر بابات (عمم نیست )باشه و نتونی بپیچونی ؟!ظلم از این بیشتر ؟!
از آینه بپرس
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 21:50
به خودتان حق بد بودن بدهید به خودتان اجازه بدهید زار زار وسط خیابان گریه کنید به خودتان اجازه بدهید یک افسرده بدبخت باشید برای مدتی کتاب نخوانید با هیچ کس حرف نزنید ...به موسیقی گوش ندهید و حتی دیوانه باشید ...همانطور که جان گرین در کتاب نحسی ستارگان بخت ما میگوید درد نیازمند لمس شدن است باید حس شود...
نشسته ام شعر میبافم:)
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
رویاهایم را تو بریدی موهایم را هم من چیزی برای بافتن نمانده نشسته ام شعر میبافم :) #توکان_نوشت پینوشت: کادوی روز دختری که قرار بود پدر بخرد ولی مامان دوستم گرفت :/
اینهمه رفتن چرا:(
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
پیرو پست حذف وبلاگ ؟ سها : چهارسال پیش حدود شیش ماه پس از وبلاگ نویس بودنم سر یک اتفاق وحشتناک در دنیای واقعی و به لطف ادم بزرگ های آن قصه مجبور شدم وبلاگم را حذف کنم و خوب احساس وحشتناکی داشتم انگار که تکه ای از وجودم را حذف کرده ام حتی با اینکه هیچوقت آن وبلاگم را دوست نداشتم ..در این چهارسال و
سی سالگی عمیق ترین ترس این روزهایم
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
همه ی آدم های اطرافمان یک ترس خیلی خیلی عمیق دارند که پشت نقاب شجاعتشان سعی میکنند آن را پنهان کنند من هم از این قاعده مستثنا نیستم بزرگترین ترس این روزهای من سی سالگیست شاید مسخره باشد اما میترسم از اینکه دومین روز از سی سالگیم از خواب بلند شوم و زل بزنم و آیینه و ببینم که هیچی نیستم ...ببینم خودم ...
آی شانزده سالگی
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
دوزاده سالم که بود اگه کسی ازم میپرسید چند سالته میگفتم 16 سالمه اونم فقط بخاطر اینکه کسی که دوسش داشتم اونموقع 16 ساله بود 3سال بعد ینی همین پارسال کسی میگفت چند سالته میگفتم 16سالمه اما نه بخاطر اون دلیل پوچ و بیهوده قبلی ..بخاطر اینکه تو این سه سال اونقدر تغییر کرده بودم ...کتاب خونده بودم و طرز
همین الان
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
همین الان یه دوست بلاگر اینستاگرامیو پیدا کردم و بهش گفتم: پیدا کردن یه بلاگر توی زرق و برق های اینستاگرام مثل خوردن یخمک توی یه هتل خیلی مجلل می باشد درست همونقدر لذت بخش! +حتی پوشیدن لباس اسپورت توی یه جمله خیلی رسمی ام میتونه باشه خیلی راحت و لذت بخش
درونگراییه تشدید شده ام
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
+ شاید تا همین چهار سال پیش من علاقه شدیدی به فعالیت در اجتماع و بروز احساسات و افکارم داشته ام اما وقتی فهمیدم احساساتم برای بقیه گنگ و نامفهوم است و از نظر همه شان من یک دیووانه محسوب میشوم یک غار برای خودم ساختم و دست خودم را گرفتم و برای همیشه در خودم زندگی کردم ...پارسال حوالی بهمن ماه یک تصمیم
نه_به_خشونت_علیه_نوجوانان
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
مادران و پدران عزیز همانگونه که آگاهید و مدیران و مشاوران مدارس لطف کردند به شما گفتند نوجوانی سن حساسی است و نوجوان موجود حساسی ...اما این بدین معنا نیست که نوجوان بدبخت را چونان قناری درقفس در کنج منزل مبارک انداخته و درب را قفل کنید ...و بهانه تان هم این باشد که دوره زمانه بد شده من فکر میکنم آن
تغییرات
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 21:33
وارونه افتاده بودمو ابتدای جهان گم شده بوددست و پا می زدم برای رسیدنبی آنکه بدانمبیهودهبیهودهبیهوده می کوشمبستری بود جهاننه به وسعت دستهایمانو خوابگاهینه به وسعت خوابهایمانپ ن : فرزند سقط شده ی هواکتاب..سفر..هنر..تنهایی ..ارتفاع و سکوت و نجوم را دوست دارد
استرس های مکش مرگ ما
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 6:06
وارونه افتاده بودمو ابتدای جهان گم شده بوددست و پا می زدم برای رسیدنبی آنکه بدانمبیهودهبیهودهبیهوده می کوشمبستری بود جهاننه به وسعت دستهایمانو خوابگاهینه به وسعت خوابهایمانپ ن : فرزند سقط شده ی هواکتاب..سفر..هنر..تنهایی ..ارتفاع و سکوت و نجوم را دوست دارد
صفر مطلق
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 12:55
#دیالوگ سه روزه با هیچکس حرف نزدم. حتی از این کار خوشم اومد. فکر میکنم بد نباشه یه مدت اصلاً حرف نزنی. همه چی رو با کلمات نمیشه بیان کرد. The Mirror | Andrei Tarkovsky پس نویسه ها: میرویم برای یه شروع دوباره صفر مطلق !
در محبس سایه ها
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 12:55
سالها پیش به واسطه نور سایه ها خلق شدندو بشر را در خود حبس کردند و افسارهایش راکشیدندو سالهای سال است که بشر به ساز این سایه ها میرقصد و در این حصر خودساخته اش زندگی میکند#توکان امروز که فکر میکنم میبینم خیلی وقته که اسیر سایه هام اونقدر اسیرشونم که دارم کم کم بهشون تبدیل میشم
نیمه شب نوشت
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 12:55
وارونه افتاده بودمو ابتدای جهان گم شده بوددست و پا می زدم برای رسیدنبی آنکه بدانمبیهودهبیهودهبیهوده می کوشمبستری بود جهاننه به وسعت دستهایمانو خوابگاهینه به وسعت خوابهایمانپ ن : فرزند سقط شده ی هواکتاب..سفر..هنر..تنهایی ..ارتفاع و سکوت و نجوم را دوست دارد
درست از همین نیم ساعت پیش
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 12:55
بارها و بارها تصمیم گرفته ام که تغییر کنم که خودم را از این باتلاقی که هرچه درش دست و پا میزنم بیشتر غرق میشوم نجات دهم اما نشد ...افسردگی به طرز وحشتناکی در این سه سال برمن چیره شده بود و سایه ها شاید اسیرم کرده بودند ...هرچه به درها میکوفتم باز نمیشد اما نیم ساعت پیش نمیدانم از کجا یک نیروی عجیب